.JPG)

.JPG)
.JPG)
.JPG)
امروز ساعت ۷ شب نمایش "زمین و چرخ" را دیدم. اجرا توأم با خلاقیت بود. تجسم کوه با پارچه ایده خیلی خوبیه.
حکایاتی که در این نمایش تصویر شد:
بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من
سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد
نی حریف هر که از یاری برید
پرده هاایش پرده های ما درید
همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟
نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند
محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو:"رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست"
هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد
درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید_ والسلام
****
|
یک جزیرهی سبز هست اندر جهان |
|
اندرو گاویست تنها خوشدهان |
|
جمله صحرا را چرد او تا به شب |
|
تا شود زفت و عظیم و منتجب |
|
شب ز اندیشه که فردا چه خورم |
|
گردد او چون تار مو لاغر ز غم |
|
چون برآید صبح گردد سبز دشت |
|
تا میان رسته قصیل سبز و کشت |
|
اندر افتد گاو با جوع البقر |
|
تا به شب آن را چرد او سر به سر |
|
باز زفت و فربه و لمتر شود |
|
آن تنش از پیه و قوت پر شود |
|
باز شب اندر تب افتد از فزع |
|
تا شود لاغر ز خوف منتجع |
|
که چه خواهم خورد فردا وقت خور |
|
سالها اینست کار آن بقر |
|
هیچ نندیشد که چندین سال من |
|
میخورم زین سبزهزار و زین چمن |
|
هیچ روزی کم نیامد روزیم |
|
چیست این ترس و غم و دلسوزیم |
|
باز چون شب میشود آن گاو زفت |
|
میشود لاغر که آوه رزق رفت |
|
نفس آن گاوست و آن دشت این جهان |
|
کو همی لاغر شود از خوف نان |
|
که چه خواهم خورد مستقبل عجب |
|
لوت فردا از کجا سازم طلب |
|
سالها خوردی و کم نامد ز خور |
|
ترک مستقبل کن و ماضی نگر |
|
لوت و پوت خورده را هم یاد آر |
|
منگر اندر غابر و کم باش زار |
*****
|
آن شنیدستی که در عهد عمر |
|
بود چنگی مطربی با کر و فر |
|
بلبل از آواز او بیخود شدی |
|
یک طرب ز آواز خوبش صد شدی |
|
مجلس و مجمع دمش آراستی |
|
وز نوای او قیامت خاستی |
|
همچو اسرافیل کوازش بفن |
|
مردگان را جان در آرد در بدن |
|
یا رسیلی بود اسرافیل را |
|
کز سماعش پر برستی فیل را |
|
سازد اسرافیل روزی ناله را |
|
جان دهد پوسیدهی صدساله را |
|
انبیا را در درون هم نغمههاست |
|
طالبان را زان حیات بیبهاست |
|
نشنود آن نغمهها را گوش حس |
|
کز ستمها گوش حس باشد نجس |
|
نشنود نغمهی پری را آدمی |
|
کو بود ز اسرار پریان اعجمی |
|
گر چه هم نغمهی پری زین عالمست |
|
نغمهی دل برتر از هر دو دمست |
|
که پری و آدمی زندانیند |
|
هر دو در زندان این نادانیند |
|
معشر الجن سورهی رحمان بخوان |
|
تستطیعوا تنفذوا را باز دان |
|
نغمههای اندرون اولیا |
|
اولا گوید که ای اجزای لا |
|
هین ز لای نفی سرها بر زنید |
|
این خیال و وهم یکسو افکنید |
|
ای همه پوسیده در کون و فساد |
|
جان باقیتان نرویید و نزاد |
|
گر بگویم شمهای زان نغمهها |
|
جانها سر بر زنند از دخمهها |
|
گوش را نزدیک کن کان دور نیست |
|
لیک نقل آن به تو دستور نیست |
|
هین که اسرافیل وقتند اولیا |
|
مرده را زیشان حیاتست و نما |
|
جان هر یک مردهای از گور تن |
|
بر جهد ز آوازشان اندر کفن |
|
گوید این آواز ز آواها جداست |
|
زنده کردن کار آواز خداست |
|
ما بمردیم و بکلی کاستیم |
|
بانگ حق آمد همه بر خاستیم |
|
بانگ حق اندر حجاب و بی حجاب |
|
آن دهد کو داد مریم را ز جیب |
|
ای فناتان نیست کرده زیر پوست |
|
باز گردید از عدم ز آواز دوست |
|
مطلق آن آواز خود از شه بود |
|
گرچه از حلقوم عبدالله بود |
|
گفته او را من زبان و چشم تو |
|
من حواس و من رضا و خشم تو |
|
رو که بی یسمع و بی یبصر توی |
|
سر توی چه جای صاحبسر توی |
|
چون شدی من کان لله از وله |
|
من ترا باشم که کان الله له |
|
گه توی گویم ترا گاهی منم |
|
هر چه گویم آفتاب روشنم |
|
هر کجا تابم ز مشکات دمی |
|
حل شد آنجا مشکلات عالمی |
|
ظلمتی را کفتابش بر نداشت |
|
از دم ما گردد آن ظلمت چو چاشت |
|
آدمی را او بخویش اسما نمود |
|
دیگران را ز آدم اسما میگشود |
|
خواه ز آدم گیر نورش خواه ازو |
|
خواه از خم گیر می خواه از کدو |
|
کین کدو با خنب پیوستست سخت |
|
نی چو تو شاد آن کدوی نیکبخت |
|
گفت طوبی من رآنی مصطفی |
|
والذی یبصر لمن وجهی رای |
|
چون چراغی نور شمعی را کشید |
|
هر که دید آن را یقین آن شمع دید |
|
همچنین تا صد چراغ ار نقل شد |
|
دیدن آخر لقای اصل شد |
|
خواه از نور پسین بستان تو آن |
|
هیچ فرقی نیست خواه از شمع جان |
|
خواه بین نور از چراغ آخرین |
|
خواه بین نورش ز شمع غابرین |
******
مطربى كز وى جهان شد پر طرب رسته ز آوازش خيالات عجب
از نوايش مرغ دل پران شدى وز صدايش هوش جان حيران شدى
چون بر آمد روزگار و پير شد باز جانش از عجز پشهگير شد
پشت او خم گشت همچون پشت خُم ابروان بر چشم همچون پار دُم
گشت آواز لطيف جان فزاش ناخوش و مکروه و زشت و دلخراش
آن نوا که رشك زهره آمده همچو آواز خر پيرى شده
خود كدامين خوش كه آن ناخوش نشد؟ يا كدامين سقف كآن مفرش نشد؟
غير آواز عزيزان در صدور كه بود از عكس دمشان نفخ صور
آن درونى كاندرونها مست از اوست نيستى كاين هستهامان هست از اوست
چون كه مطرب پير گشت و شد ضعيف شد ز بىكسبى رهين يك رغيف
گفت عمر و مهلتم دادى بسى لطفها كردى خدايا با خسى
معصيت ورزيدهام هفتاد سال باز نگرفتى ز من روزى نوال
نيست كسب امروز مهمان توام چنگ بهر تو زنم کآن توام
چنگ را برداشت، شد الله جو تا بگورستان يثرب آه گو
گفت از حق خواهم ابريشمبها كآو به نيكويى پذيرد قلبها
چنگ زد بسيار و گريان سر نهاد چنگ بالين كرد و بر گورى فتاد
خواب بردش، مرغ جانش از حبس رست چنگ و چنگى را رها كرد و بجست
گشت آزاد از تن و رنج جهان در جهان ساده و صحراى جان
جان او آنجا سرايان ماجرا كاندر اينجا گر بماندندى مرا
خوش بدى جانم از اين باغ و بهار مست اين صحرای غيب لالهزار
بىپر و بىپا سفر مىكردمى بىلب و دندان شكر مىخوردمى
ذكر و فكرى فارغ از رنج دماغ كردمى با ساكنان چرخ لاغ
چشم بسته عالمى مىديدمى ورد و ريحان بىكفى مىچيدمى
مرغ آبى غرق درياى عسل عين ايوبى شراب و مغتسل
كه بدو ايوب از پا تا به فرق پاك شد از رنجها چون نور شرق
گر بود این چرخ ده چندین که هست نیست نزد آن جهان جز تنگ و پست
مثنوى در حجم اگر بودى چو چرخ درنگنجيدى در آن جز نيم برخ
كآن زمين و آسمان بس فراخ كرد از تنگى دلم را شاخ شاخ
وين جهانى كاندر اين خوابم نمود از گشايش پر و بالم را گشود
آن جهان و راهش ار پيدا بُدى كم كسى يك لحظه در اینجا بُدى
امر مىآمد كه هین طامع مشو چون ز پايت خار بيرون شد برو
مول مولى مىزد آن جا جان او در فضاى رحمت و احسان او
**********
آن یکی با شمع بر می گشت روز*****
****گرد بازار ی، دلش پر عشق و سوز
بوالفضولی گفت او را کای فلان ؟*****
**هین چه می جویی به سوی هر دکان؟
هین چه می گردی تو جویان با چراغ **
****در میان روز روشن ؟ چیست لاغ؟
گفت می جویم به هر سو آدمی ******
********که بود حیّ از حیات آن دَمی
هست مردی ؟ گفت :این بازار پر*****
****** مردمان اند آخِر ای دانای حُر
گفت : خواهم کرد ، بر جادهء دوره***
*******در رهِ خشم و به هنگام شرِه
وقتِ خشم وقتِ شهوت ، مرد کو*****
*******طالب مردی ، دوانم کو به کو
******گفت نادر چه می جویی ولیک
** غافل از حکم وقضایی ، بین تو نیک
ناظر فرعی ، ز اصلی بی خبر ****
***** فرع ماییم ، اصل احکامِِ قدر
چرخ گردان را قضا گمره کند *****
******صد عُطارِد را قضا ابله کند
تنگ گرداند جهانِ چاره را*******
******* آب گرداند حدید و خاره را
ای قراری داده ره را گام گام******
*****خام خامی ،خامِ خامی ،خامِ خام
چون بدیدی گردشِ سنگ آسیا*****
********آبِ جو را هم ببین آخِر بیا
خاک را دیدی بر آمد در هوا******
********در میانِ خاک بنگر باد را
دیگهای فکر می بینی به جوش*****
****اندر آتش هم نظر می کن به هوش
گفت حق ایّوب را مکرُمَت********
*****من به هر موییت صبری دادمت
هین به صبرِ خود مکن چندین نظر***
*****صبر را دیدی صبر دادن را نگر
چند بیینی گردشِ دولاب را؟*******
****سر برون کن ، هم بیین تیز آب را
تو همی گویی که می بینم ،ولیک****
**** دیدِ آن را بس علامتهاست نیک
گردشِ کف را چو دیدی مختصر ****
****** حیرتت باید ، به دریا در نگر
آن که کف را دید ، سِر گریان بود****
*****و آن که دریا دید ، او حیران بود
آن که کف را دید ،نیّتها کند ********
*******و آن که دریا دید، دل دریا کند
آن که کفها را دید ،باشد در شمار****
*****و آن که دریا دید ، شد بی اختیار
آن که او کف دید ،در گردش بود ****
**** و آن که دریا دید ،او بی غِش بود
. . .
آن يكي الله مي گفتي شبي --- تا كه شيرين مي شد از ذكرش لبي
گفت: شيطان آخر اي بسيار گو --- اين همه الله را لبيك مگو
گفت: شيطانش خمش اي سخت رو --- چند گويي آخر اي بسيار گو
مي نيايد يك جواب از پيش تخت --- چند الله مي زني با روي سخت
او شكسته دل شد و بنهاد سر --- ديده او در خواب خضر را در خضر
گفت: همين از ذكر چون وامانده --- چون پشيماني از آن گش خوانده
گفت: لبيكم نمي آيد جواب --- ز آن همي ترسم كه باشم رد باب
گفت: او را كه خدا اين گفت به من --- كه برو با او بگو ممتحن
گفت، آن الله تو لبيك ماست --- و آن نياز درد سوزت پيك ماست
حيله ها و چاره جوييهاي تو --- جذب ما بود و گشاد اي پاي تو
ترس عشق تو كمند لطف ماست --- زير هر يا رب گفتنت دستور ماست
جان جاهل زين دعا جز دور نيست --- ز آن كه يا رب گفتنش دستور نيست
بر دهان و بر لبش قفلست و بند --- تا ننالد با خدا وقت گزند
داد مر فرعون را صد ملك و مال --- تا بكر او دعوي عز و جلال
در همه عمرش نديد او درد سر --- تا ننالد سوي حق آن دهان
داد او را جمله ملك اين جهان --- حق ندادش درد و رنج و آن دهان
درد آمد بهتر از ملك جهان --- تا به خواني مر خدا را در نهان
خواندن بي درد از افسردگيست --- خواندن با درد از دل بردگيست
*******
بود بازرگان واورا طوطیی در قفس محبوس زیبا طوطیی
چونکه بازرگان سفر را ساز کرد سوی هندستان شدن آغاز کرد
هر غلام وهر کنیزک را زجود گفت بهر تو چه آرم گوی زود
هر یکی ازوی مرادی خواست کرد جمله را وعده بداد آن نیک مرد
گفت طوطی را ه خواهی ارمغان کارمت از خطه هندوستان
گفتش آن طوطی که آنجا طوطیان چون ببینی کن زحال من بیان
کان فلان طوطی که مشتاق شماست از قضای آسمان در حبس ماست
بر شما کرد او سلام وداد خواست وزشماچاره وره ارشاد خواست
گفت می شایدکه من دراشتیاق جان دهم اینجا بمیرم در فراق
این روا باشدکه من دربند سخت گه شما برسبزه گاهی بردرخت
این چنین باشد وفای دوستان من دراین حبس وشما در گلستان
......
چونکه تا اقصای هندستان رسید دربیابان طوطیی چندی بدید
مرکب استانید پس آوازداد آن سلام وآن امانت باز داد
طوطی زان طوطیان لرزید بس اوفتادومردوبگسستش نفس
شد پشیمان خواجه از گفت خبر گفت رفتم در هلاک جانور
این مگر خویشست با آن طوطیک این مگر دو جسم بودو روح یک
این چرا کردم چرا دادم پیام سوختم بیچاره را زین گفت خام
این زبان ون سنگ وهم آهن وش است وانچه بجهداز زبان چون آتشست
سنگ وآهن رامزن برهم گزاف گه زروی نقل وگه ازروی لاف
زانکه تاریکست وهر سو پنبه زار در میان پنبه چون باشد شرار
ظالم آن قومی که چشمان دوختند زان سخنها عالمی راسوختند
عالمی را یک سخن ویران کند روبهان مرده را شیران کند
جانها دراصل خود عیسی دمند یک زمان زخمند وگاهی مرحمند
گر حجاب از جانها برخاستی گفت هر جانی مسیح آساستی
گر سخن خواهی که گویی چون شکر صبرکن از حرص واین حلوا مخور
صبر باشد مشتهای زیرکان هست حلوا آرزوی کودکان
هرکه صبر آورد گردون بررود هرکه حلوا خورد واپس تر رود
......
کرد بازرگان تجارت را تمام بازآمد سوی منزل دوستکام
هر غلامی را بیاورد ارمغان هر کنیزک راببخشید او نشان
گفت طوطی ارمغان بنده کو آنچه دیدی وآنچه گفتی بازگو
گفت نه من خود پشیمانم از آن دست خود خایان وانگشتان گزان
من چرا پیغام خامی از گزاف بردم از بی دانشی واز نشاف
گفت ای خواجه پشیمانی زچیست چیست آن کین خشم وغم را مقتضیست
گفت گفتم آنشکایتهای تو با گروهی طوطیان همتای تو
آن یکی طوطی زدردت بوی برد زهرهاش بدرید ولرزید وبمرد
من پشیمان گشتم این گفتن ه بود لیک چون گفتم پشیمانی چه سود
آن یکی طوطی ز دردت بوی برد زهره اش بدرید ولرزید وبمرد
من پشیمان گشتم این گفتن چه بود لیک ون گفتم پشیمانی چه سود
نکته یی کان جست ناگه از زبان همو تیری دان که آن جست از کمان
.......
چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد پس بلرزید اوفتاد وگشت زرد
خواجه چون دیدش فتاده همچنین برجهید وزد کله را بر زمین
چون بدین رنگ وبدین حالش بدید خواجه بر جست وگریبان را درید
گفت ای طوطی خوب خوش حنین این چه بودت چرا گشتی چنین
ای دریغا مرغ خوش آوازمن ای دریغاهمدم وهمراز من
.......
بعد آنش از قفس بیرون فکند طوطیک پرید تا شاخ بلند
طوطی مرده نان پرواز کرد کآفتاب از چرخ ترکی تاز کرد
خواجه حیران گشت اندر کار مرغ بی خبر ناگه بدید اسرارمرغ
روی بالا کرد وگفت ای عندلیب از بیان حال خودمان ده نصیب
او چه کرد آنجا که تو آموختی ساختی مکری وما را سوختی
گفت طوطی کو به فعلم پندداد که رها کن لطف آواز وگشاد
زآنکه آوازت ترا دربند کرد خویشتن مرده پی این پند کرد
یعنی ای مطرب شده با عام وخاص مرده شو چون من که تا یابی خلاص
دانه باشی مرغکانت برچنند غنچه باشی کودکانت برکنند
دانه پنهان کن بکلی دام شو غنچه پنهان کن گیاه بام شو
هر که داد او حسن خود را در مزاد صد قضای بد سوی او رو نهاد
جشمها وخشمها ورشکها برسرش ریزد چو آب از مشکها
دشمنان او رازغیرت میدرند دوستان هم روزگارش می برند
.......
یک دو پندش داد طوطی پر مذاق بعد از آن گفتش سلام الفراق
خواجه گفتش فی امان الله برو مرمرا اکنون نمودی راه نو
خواجه با خود گفت کین پند من است راه او گیرم که این ره روشنست
جان من کمتر زطوطی کی بود جان چنین باید که نیکو پی بود
.......
تن قفس شکلست تن شد خار جان در فریب داخلان وخارجان
اینش گوید من شوم همراز تو وانش گوید نی منم انباز تو
اینش گوید نیست چون تو دروجود در جمال وفضل ودر احسان وجود
آنش گوید هر دو عالم آن توست جمله جانهامان طفیل جان توست
او چو بیند خلق را سرمست خویش از تکبر می رود از دست خویش
او نداند که هزاران را چو او دیو افکندست اندر آب جو
لطف وسالوس جهان خوش لقمه ایست کمترش خور کان پر آتش لقمه ایست
آتشش پنهان وذوقش آشکار دود او ظاهر شود پایان کار
********
دید موسی یك شبانی را به راه كاو همی گفت ای کریم و ای اله
تو كجائی تا شوم من چاكرت؟ چارقت دوزم كنم شانه سرت
ای خدای من فدایت جان من جمله فرزندان و خان و مان من
تو کجائی تا که خدمتها کنم؟ جامه ات را دوزم و بخیه زنم
جامه ات شویم شپشهایت كشم شیر پیشت آورم ای محتشم
ور تو را بیمارئی آید به پیش من تو را غمخوار باشم همچو خویش
دستكت بوسم بمالم پایكت وقت خواب آید، بروبم جایكت
گر بدانم خانه ات را من مُدام روغن و شیرت بیارم صبح و شام
هم پنیر و نانهای روغنین ُخمرها، چغراتهای نازنین
سازم و آرم به پیشت صبح و شام از من آوردن، ز تو خوردن تمام
ای فدای تو همه بُزهای من ای به یادت هی هی و هیهای من
زین نمط بیهوده می گفت آن شبان گفت موسی با كی استت؟ ای فلان
گفت با آن كس كه ما را آفرید این زمین و چرخ از او آمد پدید
گفت موسی، های خیره سر شدی خود مسلمان ناشده كافر شدی
این چه ژاژ است و چه كفراست وفشار؟ پنبه ای اندر دهان خود فشار
َگند كفر تو جهان را َگنده كرد كفر تو دیبای دین را ژنده كرد
گر نبندی زین سخن تو حلق را آتشی آید بسوزد خلق را
آتشی گرنامدست، این دود چیست؟ جان سیه گشته، روان مردود، چیست؟
شیر او نوشد كه در نشو و نماست چارق او پوشد كه او محتاج پاست
ور برای بنده است این گفت وگو آنكه حق گفت او من است و، من خود او
آن كه بی یسمع و بی یبصر شدست در حق آن بنده این هم بیهدست
بی ادب گفتن سخن با خاص حق دل بمیراند سیه دارد ورق
دست و پا در حق ما استایش است در حق پاكی حق، آلایش است
لَمْ یلِدْ لَمْ یولَدْ او را لایق است والد و مولود را او خالق است
گفت ای موسی، دهانم دوختی و ز پشیمانی تو جانم سوختی
جامه را بدرید و آهی كرد تفت سر نهاد اندر بیابانی و رفت
وحی آمد سوی موسی از خدا بندۀ ما را ز ما كردی جدا
تو برای وصل كردن آمدی نی برای فصل كردن آمدی
تا توانی پا منه اندر فراق أبغض الأشیاء عندی، الطلاق
هر كسی را سیرتی بنهاده ایم هر كسی را اصطلاحی داده ایم
در حق او مدح و در حق تو ذم در حق او شهد و در حق تو سم
در حق او نور و در حق تو نار در حق او ورد و در حق تو خار
در حق او نیک و در حق تو بد در حق او قرب و در حق تو رد
ما بری از پاك و ناپاكی همه ازگران جانی و چالاكی همه
من نكردم خلق تا سودی كنم بلكه تا بر بندگان جودی كنم
هندوان را اصطلاح هند مَدح سندیان را اصطلاح سند مدح
من نگردم پاك از تسبیحشان پاك هم ایشان شوند و دُر فشان
ما برون را ننگریم و قال را ما درون را بنگریم و حال را
ناظر قلبیم، اگر خاشع بود گر چه گفتِ لفظ، ناخاضع بود
زانكه دل جوهر بود، گفتن عرض پس طفیل آمد عرض، جوهر غرض
چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز سوز خواهم، سوز، با آن سوز ساز
آتشی از عشق در جان بر فروز سربسر فكر و عبارت را بسوز
موسیا، آداب دانان دیگرند سوخته جان و روانان دیگرند
عاشقان را هر نفس سوزیدنیست بر دِه ویران، خراج و عُشر نیست
گر خطا گوید، و را خاطی مگو وربود پر خون شهید، او را مشو
خون شهیدان را ز آب اولی تر است این خطا از صد ثواب اولی تر است
در درون كعبه رسم قبله نیست چه غم ار غواص را پاچیله نیست
تو ز سر مستان قلاویزی مجو جامه چاكان را، چه فرمایی رفو
ملت عشق از همه دینها جداست عاشقان را مذهب و ملت خداست
لعل را گر مُهر نبود، باك نیست عشق در دریای غم، غمناك نیست
بعد از آن در سِرّ موسی حق نهفت رازهایی كان نمی آید بگفت
بر دل موسی سخنها ریختند دیدن و گفتن به هم آمیختند
چند بی خود گشت و چند آمد به َخود چند پرید از ازل سوی ابد
بعد از این، گر شرح گویم، ابلهیست زانكه شرح این ورای آگهیست
ور بگویم، عقلها را بَر َكند ور نویسم، بس قلمها بشكند
ور بگویم شرحهای معتبر تا قیامت باشد آن بس مختصر
لاجرم کوتاهکردم من زبان گر تو خواهی از درون خود بخوان
چونكه موسی این عتاب از حق شنید در بیابان در پی چوپان دوید
بر نشان پای آن سرگشته راند گرد از پردۀ بیابان بر فشاند
گام پای مردم شوریده َخود هم ز گام دیگران پیدا بود
یك قدم چون رخ، ز بالا تا نشیب یك قدم چون پیل، رفته بر اُریب
گاه چون موجی، بر افرازان علم گاه چون ماهی، روانه بر شكم
گاه بر خاكی نوشته حال َخود هچو رمّالی كه رملی بر زند
گاه حیران ایستاده، گه دوان گاه غلطان همچو گوی از صولجان
عاقبت دریافت او را و بدید گفت مژده ده كه دستوری رسید
هیچ آدابی و ترتیبی مجو هر چه میخواهد دل تنگت بگو
كفر تو دین است، و دینت نور جان ایمنی، و ز تو جهانی در امان
ای معاف یفْعَلُ الله ما یشاء بی محابا رو، زبان را بر گشا
گفت ای موسی از آن بگذشته ام من كنون در خون دل آغشته ام
من ز سدرۀ منتهی بگذشته ام صد هزاران ساله زآنسو رفته ام
تازیانه بر زدی، اسبم بگشت گنبدی كرد و ز گردون بر گذشت
محرم ناسوت ما لاهوت باد آفرین بر دست و بر بازوت باد
حال من اكنون برون از گفتن است آنچه می گویم نه احوال من است
نقش می بینی كه در آیینه ایست نقش توست آن نقش، آن آیینه نیست
دم كه مرد نائی اندر نای كرد در خور نای است، نی در خورد مرد
هان و هان، گر حمد گوئی، گر سپاس همچو نافرجام آن چوپان شناس
حمد تو نسبت بدان، گر بهتر است لیك آن نسبت به حق هم ابتر است
چند گوئی؟ چون غطا برداشتند كاین نبوده آنچه می پنداشتند
در سجودت كاش رو گردانیی معنی سبحان ربی دانیی
كای سجودم چون وجودم ناسزا مر بدی را تو نكویی ده جزا
هر گیا را، كش بود میل عُلا در مزید است و حیات و در نما
چون كه گردانید سر سوی زمین در كمی و خشكی و نقص و غبین
میل روحت، چون سوی بالا بود در تزاید، مرجعت آنجا بود
ور نگونساری، سرت سوی زمین آفلی حق لا یحب الآفلین
*****
نگاهي به نمايش"زمين و چرخ" براساس حکاياتي از مولانا با طراحي و کارگرداني زهرا صبري
حسن پارسايي:
نمايش عروسکي اين ويژگي را داراست که همه بنمايههاي موضوعي، تاريخي، سياسي، عشقي، اجتماعي و عرفاني را به زيبايي در قالب صحنههايي به غايت دراماتيک روي صحنه به تحليل و کند و کاو درآورد. اثبات آن هم حضور درخشان تئاتر عروسکي در يک دهه و نيم گذشته است که بنيان آن در ارتباط با معرفي نمايشهاي عروسکي عرفاني قبلاً با نمايش"سفر سبز در سبز" به نويسندگي و کارگرداني بهروز غريبپور نهاده شد و طي سالهاي بعد نويسندگان و کارگردانهايي متکبر و با ذوق آن را ادامه دادند.
نمايش عروسکي نوعي جان بخشي به قرينه و مديومي تجسمي براي ارجاع واسطهمند ذهن و احساس انسان به الگوهاي کمال يافتهتر و ايدهآلتري از خودش و پديدههاي پيراموني اوست و همواره تماشاگر را حين عيني کردن حتي مفاهيم سوبژه از طريق يک چرخه ذهني ابژه دوباره به همان مفاهيم سوبژهاي که به تحليل و بازيافت جامعـري رسيدهاند، معطوف ميکند و در اين ميان رهيافت به نگرههاي زيباشناختي و معناشناسي(Semantics) خاصي را هم مخصوصاً در حوزه به نمايش درآوردن مفاهيم عرفاني امکانپذير ميکند.
نمايش"زمين و چرخ" به روايت زهرا صبري از مثنوي معنوي مولانا و با طراحي و کارگرداني خودش که هم اکنون در کارگاه نمايش مجموعه تئاترشهر در حال اجراست، حامل و حاوي چنين دادههاي معنازايي است.
نمايش"زمين چرخ" براساس قصههاي"طوطي و بازرگان"، "موسا و شبان" و نيز بخشهاي ديگري از اشعار مولانا شکل گرفته است. بخشي از اشعار آغازين نمايش که با صداي راوي ناديده روايت ميشود، نقش ديالوگهاي"پيش نياز" را به عهده دارند و زمينه عرفاني را براي ورود به قصهها فراهم ميکنند. اين نمايش در حقيقت براي قصههاي مورد نظر تصويرسازي ميکند. آن چه در وهله نخست اهميت دارد، انتخاب اين بخشهاي معين براي روي صحنه است. گرچه در بيشتر اشعار مولانا با موقعيتهاي داستاني زيادي روبهرو هستيم، اما نوعي سنخيت و ارتباط هم مدنظر بوده که اجرا را از چند پارگي نجات داده و تا حدي به آن انسجام بخشيده است.
معمولاً هرچه نمايشيتر کردن يک واقعه، پديده يا حکايتي که داراي ويژگيهاي بصري است، چندان دشوار نيست، اما اگر وجوه دلالتگر، معنادار و سوبژه يا ذهني اين اشعار بر جنبههاي بصري آنها غالب باشد، در آن صورت تبديل آنها به نمايش اقدامي گرانسنگ و قابل تامل است و نياز به ابتکارات ذهني و پردازش دراماتيک زيادي دارد و تبديل مضامين و حکايت مثنوي مولانا به نمايش از اين مقوله است.
شعرهايي که انتخاب شدهاند، همان طور که اشاره شد وجه روايي دارند و در آنها وضعيتهاي متفاوت کاراکترهاي داستان به قياس درآمدهاند که تا حدي نمايش را از جنبه اتکاي صرف بر چند صحنه انتخابي خارج و آن را"داستان محور" کرده است و همزمان نيز بر هرچه بصريتر کردن داستانها تاکيد دارد. اين نمايش بر شخصيتپردازي پرسوناژها اصرار نميورزد، بلکه به دريافت بنمايههاي موضوعي عميق اخلاقي و عرفاني اهميت بيشتري ميدهد، اما چون ورود به داستانها بدون پيشزمينه امکان ندارد و ضمناً خود مولانا هم در اشعارش همواره براي پرداختن به داستانها و حکايات زمينهسازي ميکند، لذا کارگردان نمايش"زمين و چرخ" ابتدا نمايشاش را با اشعاري که پيش نياز اجرا هستند، آغاز ميکند و سپس به خود داستانها ميپردازد.
آن چه در نمايش"زمين و چرخ" برجستهتر به نظر ميرسد، کارگرداني آن است. کارگردان تنها به عروسکها توجه ندارد، بلکه روي لباس و همزمان به "ماسک نمايي" چهره عروسکگردانها نيز اهميت ميدهد و آنها را هم جزء اجرا کرده است، زيرا "ماسک نمايي" چهره عروسکگردانها و ميزانسنهاي حرکات آرام و گاه موزونشان طوري شکل داده شده که آنها و حضورشان را"عروسک نما" کرده است؛ در نتيجه خود عروسکگردانها هم به پرسوناژهاي نمايش عروسکي تبديل شدهاند.
قرينهسازي براي دستها و کاربري سنگ آبي رنگي که بر آن پيشاني ميسايند و استفاده از حالت سجود براي نشان دادن تعبد و بندگي نسبت به خدا و معبود خويش و قرار گرفتن وجود هر سه پرسوناژ عروسکگردان زير يک پرده وجود که اشارهاي نمادين به وحدت وجودي آنها و دل سپرده به واجب الوجود است، همگي نقشها و ميزانسنهاي ديگري براي تبديل کردن عروسکگردانها به پرسوناژ نمايش محسوب ميشوند که در طول نمايش به شکلهاي گوناگون ادامه مييابد. نمايش آن جا که به داستان"طوطي و بازرگان" ميپردازد با استفاده از قياسهاي ذهني و نظري درباره موقعيتهاي عاطفي و عرفاني، بر آن است تا دادههاي معيني به تماشاگر بدهد. مولانا اين جا به گونهاي از طريق نوعي قياس غايتمند معنا با غير معنا يا عبارتي مقايسه دنياي درون با دنياي آلوده بيرون و نهايتاً تلاش براي تزکيه نفس و پالايش"انسان خاکي" ميکوشد او را به سوي احوالات يک عاشق و عارف سوق دهد.
در داستان"موسا و شبان" صحنه رهسپاري شبان که با استفاده از به زير پا کشيدن پارچه"زمين نما" شکل گرفته به غايت دراماتيک و زيباست. اين"صحنه رهسپاري" در حقيقت نوعي دل سپاري و طي طريق هم هست که شبان در درون خود انجام ميدهد تا تطهير شود و عاشقتر جلوه نمايد.
زهرا صبري با خلاقيت زياد اين پارچه را براي نشان دادن کوهها و تپهها هم به کار ميگيرد و اين حقيقت هنري را عملاً نشان ميدهد که ميتوان از سادهترين ابزار براي هر چه نمايشيتر کردن صحنهها استفاده کرد. صحنه ترديدآميز سپردن نوزاد به رود نيل و نشان دادن دغدغههاي ضمن آن و نهايتاً برگرداندن نوزاد از رود و سرانجام نشان دادن او در هيئت پيامبرگونهاش نيز تاثير ابزار ساده و همزمان نور و موسيقي را در شکل گيري صحنهاي زيبا به خوبي و در نهايت ايجاز صحنه برگرداندن پارچه و انعکاس نور خورشيد از درون آن، اشاره دارد به همان چرخه تبديل عناصر سوبژه و ذهني به عناصر ابژه و عيني و ارجاع مجدد به مفاهيم سوبژه معنادارتر و ارتقاء يافتهتري است که اين بار در قالب عناصر نمايشي جلوه يافتهاند.
در نمايش"زمين و چرخ" روي تک تک موقعيتها و صحنهها فکر شده و دراماتورژي اجرا بسيار بالاست. نمايش با همان صحنهاي که آغاز شده پايان ميپذيرد و اين ترفند ابتکاري، اجرا را از رهاشدگي و پراکندهنمايي نجات داده و به آن انسجام بخشيده است.
رنگ سفيد که نشانگر روشنايي، آزادگي و رستگاري است و نيز رنگ آبي که بيانگر آرامش است در کنار نور رها و نور موضوعي که هر دو کاربري نمايشي قابل قبولي پيدا کردهاند، محتواي عرفاني نمايش را از لحاظ حسي تعميق دادهاند، ضمن آن که موسيقي عرفاني نمايش هم با برخورداري از ملودي محلي کُردي که"دلداشتهها" و"سوز دروني و معنوي" را به بهترين شکل ممکن منتقل ميکند، به فضاي نمايش، ويژگي خاصي داده است. اين موسيقي که توسط بابک نصيريخواه طراحي و با ترجيعبند"باو، باو" به تناوب ادامه مييابد، در زبان کردي به معناي"بيا، بيا" است و در اصل بيان يک دعوت معنوي به شمار ميرود.
نمايش عروسکي نوعي بازانديشي دراماتيک و قياسمند در شناخت توانمنديها و زيباييهاي انسان و پديدههاي پيراموني او و حتي ارتقاء آنها تا حد نما و تمثيل است که در آن عواملي مثل نور و موسيقي و شکل نيز دخالت دارند. اين نمايش جهاني مجازي را که روي صحنه با نمايهها و نمودههاي ديگري دوباره حقيقي ميشود، ميآفريند و در اين آفرينش همه چيز را به طور همزمان و با بياني شهودي به دنيايي انتزاعي، ذهني و معنادار منتسب ميکند.
طراحي صحنه زيباست و کاربري لازم را در رابطه با جابهجايي و شکلدهيهاي متناوب و متنوع صحنه ايجاد کرده است. پرسوناژهاي عروسکگردان که خود نيز وارد نمايش و جزء آن شدهاند با مهارت و توانمندي ساز و کار اجرا را رعايت ميکنند.
استفاده از افکتهاي صوتي نيز در راستاي همان فضاسازي عرفاني است. در اين نمايش از عروسکهاي دستکشي، ميلهاي و پارچهاي با زيبايي و خلاقيت قابل توجهي استفاده شده است.
طراحي نور نيز که توسط جلال تهراني انجام شده، به دليل استفاده از هر دو نور موضعي و رها، با موقعيتهاي جمعي و تک افتادگيهاي آدمها و عروسکها همخواني دارد. چهرهپردازيهاي فريبا نورشعاع حسيني نيز متناسب با نوع نمايش و چگونگي حضور پرسوناژهاي عروسکگردان است.
گويندگي اشعار که توسط رضا بهبودي انجام شده نيز با توجه به نوع صدا و شيوه شعرخواني، نمايش را گيرا کرده است. خوانندگي حسامالدين باتماني پس زمينه عرفاني اجرا را به خوبي القاء و حتي به آن تعميق داده است. هر سه عروسکگردان يعني رکسانا بهرام، سيما ميرزاحسيني و مونا سربندي با مهارت و زيبايي به عروسکها جان ميبخشند و خودشان نيز به پرسوناژهاي نمايش تبديل ميشوند.
اجراي نمايش"زمين و چرخ" به علت ويژگيهاي دراماتيک برجستهاش تماشاگر را به نمايش عروسکي علاقهمندتر ميکند. ضمناً ذهنيت عروسکسازي و عروسک، نمايي از هر چيزي را به مخاطب ميدهد.
کارگردان با ايجاد ميزانسنهاي زيبا و معنادار، استفاده مناسب از موسيقي، نور، رنگ، تبديل عروسکگردانها به پرسوناژهاي نمايش، آفرينش عروسکهاي پارچهاي، دستکشي و ميلهاي و طراحي صحنه زيبا و موثر در ايجاد فضاي لازم براي اجرا، در کل موفق ميشود با کاربري درست و به جا از همه عناصر و تجميع و شکلدهي کلي آنها، نمايشي به ياد ماندني ارائه دهد و مدت يک ساعت تماشاگران را واقعاً وارد دنياي معنادار، کثرتگرا و عرفاني مولانا بکند و لذت و شور سرگشتگيهاي انسان را براي رسيدن به حقيقت با بياني دراماتيک نشان دهد.