روياهاي خليج فارس
سالن اصلي تئاتر شهر- ساعت ۳۰/۱۹ به مدت دو ساعت
موسيقي خوبي داشت ولي در کل با اينکه هماهنگي مناسبي بين اجزاي نمايش مشهود بود، خيلي ازاين نمايش خوشم نيامد.
سالن اصلي تئاتر شهر- ساعت ۳۰/۱۹ به مدت دو ساعت
موسيقي خوبي داشت ولي در کل با اينکه هماهنگي مناسبي بين اجزاي نمايش مشهود بود، خيلي ازاين نمايش خوشم نيامد.
نمايشي مفرح که طراحي صحنه خلاقانه اي داشت. طراحي صحنه شامل نقاشي هايي مي شد که روي جنس ضخيمي شبيه سفره که به شکل دفتر ،کشيده شده بود. ۴ بازيگر معصومه رحماني، مينو ملکي، پرنيان گودرزي و امير سلطان احمدي. داستان هميشگي و تکراري اصرار خانواده بر ازدواج دختري که به سن سي سالگي رسيده و همه نگران خوشبختي او هستند و تجردش را نشانه اي بر بدبختي او مي دانند. نمايش کمدي بود و بعضي از صحنه ها مثل ملاقات دختر با خواستگارش در رستوران و گفتن جملاتي به شکل آهنگين و رپ از طرف خواستگار خيلي بامزه بود
تالارمولوی.ساعت۱۹.مدت۴۵دقیقه
یک نمایش عروسکی باموضوع دختری به نام ماهرخ که در خیال، خود را دختري با چشماني آبي و موهايي طلايي تصور مي کند و عاشق مردي است که در روياهايش، با اسب سفيد اورا به سرزميني دوردست ببرد. خيال او آنقدر قوي ست که چهره خيالي خود را درشمايل دختري مي بيند که به اتاقش مي آيد و با او زندگي مي کند.چنان از واقعيت گريزان است که حتي جرأت ندارد چهره خود را در آيينه ببيند. نمايش درحالي تمام مي شود که دختر تخيلات ذهن ماهرخ همراه با شاهزاده سرزمين روياهايش، همراه با دوچرخه اي به آسمان مي روند

Revolutionary Road 2008
April Wheelerتصمیم می گیرد که باوجود داشتن دو فرزند همراه همسرش از آمریکا به فرانسه بروند و کارهایی که دوست دارند در زندگی انجام بدهند. همونطور که دوست دارند زندگی کنند نه آنطور که عادت دارند زندگی کنند. زندگی ای که آرزوشو دارند، کارهایی که همیشه تو رویاهاشون بهش فکر می کنن ولی جرأت دنبال کردن اونا رو توی زندگی واقعی ندارند. انگار که دیگران هم نمی ذارن تو غالب خودت رو عوض کنی، نقابتو برداری و بشی اونی که ته دلت دوست داری. Frank Wheeler اولش خیلی باهیجان قبول می کنه. قرار شده بود که توی فرانسه،April Wheeler کار بکنه و فرانک در رشته ای که دوست داره درس بخونه. ولی از اونجایی که هر وقت بخوای یه تغییر بزرگ تو زندگیت بدی و برنامه ریزی کنی ، انگار یه مانعی ، یه وسوسه ای میاد وسط و دوباره می شی همون آدم سابق با یه زندگی عادی مثل بقیه آدما. درگیر روزمرگی می شی و اصلاً یادت می ره یه زمانی چه چیزایی برات آرزو بوده. همین اتفاق برای فرانک میافته . خیلی تصادفی رئیسش از نحوه کارش خوشش میاد و اون میمونه وسط که حقوق و موقعیت خوبی که براش پیش اومده را دنبال کنه یا بره دنبال آرزوهاش. مثل اکثر آدما گزینه اول را انتخاب می کنه. از طرفی انگار که به طور ناخودآگاه از تغییر پرهیز کنه و بترسه ، خودش هم یه کارایی می کنه که کلاً مانع تراشی کنه از جمله اینکه یک مسافر ناخوانده هم از راه می رسد. اپریل می مونه و تصمیم اینکه سقط جنین بکنه یا نه. با منصرف شدن فرانک از تغییر مکان روابطشون روبه سردی می گذارد و درنهایت بعد از یک دعوای حسابی ، فردا صبحش اپریل بعد از پذیرایی گرمی که از فرانک می کنه و این برخوردش بعد از اون دعوا برای فرانک خیلی غیر منتظره بود، نقشه اش را در مورد سقط جنین در خانه عملی می کنه و در اثر خونریزی فوت می کند.
از این فیلم خوشم اومد. گرچه پایان قابل انتظاری داشت، ولی اون نگاه های کیت وینسلت در صحنه های آخر واقعاً خیلی زیاد پرمعنی بود. خیلی از بازیش خوشم اومد. با تمام وجود حسش رو به آدم منتقل می کنه . انگار که تماشاچی نیز همراه با او این تصمیم را می گیرد و به او این حق انتخاب را می دهد. یک خداحافظی بزرگ و خیلی سخت.

نمایش «کشتی شیطان» به کارگردانی آتیلا پسیانی در تالار چهارسوی تئاتر شهر تهران .ساعت ۲۰ مدت ۶۰دقیقه
با این نمایش آتیلا پسیانی به نسبت نمایش قبلی اش بهتر توانستم ارتباط برقرار کنم. فکر می کنم من یک اشکالی دارم که سبک های جدید و اجراهای مدرن کمتر درک می کنم. خیلی از این نمایش خوشم نیامد. کارهای چند سال پیش پسیانی را دوست داشتم ولی از نمایش های جدیدش نه. به دلم نمی نشیند. البته خدا را شکر حداقل موضوع اجرا را فهمیدم. این خودش جای امیدواری ست.
این نمایش که شهریور ماه سال گذشته این نمایش در جشنواره ادینبورگ اجرا شد، ماجرای پنج زن در جزیرهای پرت است. آنها بین رفتن و ماندن در تردیدند که با نزدیک شدن یک کشتی به جزیره، آرامش از زندگی این پنج زن رخت برمیبندد.
متن این نمایش با الهام از نمایشنامهی «زن دریایی» نوشتهی هنریک ایبسن نوشته شده است. در این نمایش فاطمه نقوی، ستاره پسیانی، پگاه طبسینژاد، سحر دولتشاهی و الهام شکیب بازی میکنند.

Doubt 2008/I
راهبه اي Sister Aloysius Beauvier که به Father Brendan Flynnشک دارد . شک از جايي شروع مي شود که از زبان Sister James مي شنود که پدر فلين لباس زير يکي از شاگردان مدرسه را در کمدش مي گذارد و بوي الکل احساس مي کند. مادر شاگرد سياهپوست از راهبه مي خواهد که پسرش را از مدرسه اخراج نکند و در ضمن اظهار مي دارد که اين اتهام برايش اهميت ندارد. راهبه از کشيش مي خواهد که مدرسه را ترک کند و اين اتفاق مي افتد. ولي راهبه اي که با اطمينان قضاوت مي کند، در انتهاي فيلم به شک خود اعتراف مي کند.

نمایش “بخوان” به کارگردانی عاطفه تهرانی .سالن سایه مجموعه تئاتر شهر ساعت ۱۸:۳۰
وقتي عاطفه تهراني قبل از شروع نمايش ديدم ، فهميدم چه اشتباهي کردم به حافظه ام رجوع نکرده، اومدم اين نمايش را ببينم. عاطفه تهراني براي من تداعي کننده نمايش هاي گنگي ست که نمي توانم با آنها ارتباط برقرار کنم. اجراهايي که به جاي کلام قابل فهم، از اصوات و حرکات عجيب و غريب براي انتقال پيام خود به بيننده بهره مي گيرند. و همين اتفاق مجدداً با ديدن اين نمايش برايم تکرار شد. نتوانستم با آن ارتباط برقرار کنم و بالطبع از ديدن آن لذت نبردم.
عاطفه تهراني كارگردان نمايش بخوان، به خبرنگار باشگاه خبرنگاران گفت: اين نمايش به ورود موجودي بيگانه در يك قوم اشاره مي كند كه با حضور او زندگي آن قوم دچار دگرگوني مي شود.
وي كه طراحي صحنه و لباس اين اثر را بر عهده دارد افزود: كاوه قائمي، سحر افتخارزاده، مصطفي شاب خوان، اشكان افشاريان، شيرين فرش باف، مينا حسين آبادي، سيتره مرتضي و علي رضا مير محمدي در اين نمايش به ايفاي نقش مي پردازند و فرناز مرتضوي طراح گريم، نويد هدايت پور ويديو آرپ و مشاور كارگردان و من به همراه سحر افتخارزاده دراماتورژي اين اثر را بر عهده داشته ایم.
تهراني ادامه داد: اين نمايش در بخش تجربه هاي نو بيست و هفتمين جشنواره بين المللي تئاتر فجر در سالن قشقايي اجرا شده و از بيست فروردين در تالار سايه مجموعه تئاتر شهر اجراي عموم خود را آغاز مي كند.
وي در خصوص شيوه تمرين و اجراي اين نمايش اظهار داشت: اين اثر از دو درك شاپ بدن و بيان كه به سرپرستي خودم برگزار شده بود آغاز به كار كرد كه در اين درك شاپ ها 8 نفر انتخاب شدند و پس از آن دوره آموزش پيشرفته را گذراندند كه بعد از يك سال تمرين با تكنيك مدرن و تكنيك هاي شخصي خودم اين نمايش آماده اجرا شد.
تهراني تصریح کرد: در نمايش بخوان داستان مطرح نيست و تماشاچي با همزاد پنداري مي تواند شخصيت خود را در اثر پيدا كند و برداشتي آزاد از نمايش داشته باشد./ط

Revanche 2008
یک روسپی. مردی که عاشق اوست و درهمان جایی کار می کند که زن فعالیت دارد. رئیس زن به او پیشنهاد می کند که به جایی دیگر منتقل شود و تنها مشتری های خاص را پذیرا شود.زن نمی پذیرد و با مرد فرار می کند. هر دو بدهکار هستند. مرد تصمیم می گیرد از یک بانک سرقت کند. زن نمی خواهد با او همراه شود. با اصرار مرد با او همراه می شود و در ماشین منتظر او می ماند. پلیسی وظیفه شناس به سراغ زن تنها در ماشین می آید و از او می خواهد که اتومبیل را از جای نامناسبی که پارک شده، حرکت دهد. زن اظهار مي دارد که منتظر دوستش است. پليس به او مشکوک مي شود و مدارکش را مي خواهد. در همين حين مرد در حاليکه سرقت خود را با موفقيت انجام داده به طرف اتومبيل برمي گردد و پليس را مي بيند. با اسلحه پليس را تهديد کرده، سوار ماشين مي شود. پليس به اتومبيل در حال حرکت شليک مي کند و با وجوديکه لاستيک ماشين مدنظرش بوده، گلوله به زن اصابت مي کند. مرد در جنگلي ماشين را به همراه جسد زن رها کرده و نزد پدر تنهايش مي رود. براي فرار از اندوه سخت مشغول کمک به پدرش مي شود. پدرش در روستايي زندگي مي کند که سرقت در آن رخ داده است. پليس نيز با زنش در همسايگي آنها هستند. روابط پليس و زنش چنداني تعريفي ندارد و پليس، مردي سردمزاج است و فرزندي ندارند. زن پليس بعضي اوقات به پدر سارق سر مي زند. از سارق مي خواهد که با او همبستر شود. مرد سارق در پي انتقام از پليس است ولي در مکالمه اي که در انتهاي فيلم بين آن دو رد و بدل مي شود، از تصميم خود منصرف مي گردد.
روزی روزگاری، پرنده ای دارای یک جفت بال زیبا و پرهای درخشان، رنگارنگ و عالی و در یک کلام، حیوانی بود مستقل و آماده برای پرواز با آزادی کامل. هر کس آن را در حال پرواز می دید، خوشحال می شد. روزی زنی چشمش به پرنده افتادو عاشق آن شد. در حالی که دهانش از شدت شگفتی بازمانده بود، با قلبی که تپش تند داشت و با چشمانی درخشان از شدت هیجان، به پرواز حیوان می نگریست. پرنده به زمین نشست و از زن دعوت کرد که باهم پرواز کنند... و زن پذیرفت... هردو با هماهنگی کامل به پرواز درآمدند... زن، پرنده را تحسین می کرد، ارج می نهاد و می پرستید... ولی در عین حال، می ترسید، می اندیشید مبادا پرنده بخواهد به کوهستان های دوردست برود. ترسید مبادا پرنده به سراغ سایر پرندگان برود و یا بخواهد در سقفی بلندتر به پرواز درآید... زن احساس حسادت کرد... حسادت به توانایی پرنده در پرواز...
و احساس تنهایی کرد...
اندیشید: " برایش تله می گذارم.این بار که پرنده بیاید، دیگر اجازه نمی دهم برود". پرنده هم که عاشق شده بود، روز بعد بازگشت، به دام افتاد و در قفس زندانی شد. زن هر روز به پرنده می نگریست. همه هیجانش درآن قفس بود. آن را به دوستانش نشان می داد و آنها به او می گفتند:
- تو همه چیز داری!...
ناگهان دگرگونی غریبی به وقوع پیوست. پرنده کاملاً در اختیار زن بود و دیگر انگیزه ای برای تصرف آن وجود نداشت. بنابراین علاقه او به حیوان، به تدریج از بین رفت. پرنده نیز بدون پرواز کردن، زندگی بیهوده ای را می گذراند و درنتیجه به تدریج تحلیل رفت، درخشش پرهایش محو شد، به زشتی گرایید و دیگر جز در هنگام غذادادن و تمیز کردن قفس، کسی به آن توجهی نمی کرد.
سرانجام روزی پرنده مرد. زن دچار اندوه فراوانی شد و همواره به آن حیوان می اندیشید، ولی هرگز قفس را به یاد نمی آورد. تنها روزی در خاطرش مانده بود که برای نخستین بار پرنده را خوشحال در میان ابرها و درحال پرواز کردن دیده بود.
اگر زن اندکی دقت می کرد، به خوبی متوجه می شد آنچه او را به آن پرنده دلبسته کرد و برایش هیجان به ارمغان آورد، آزادی آن حیوان و انرژی بال هایش در حال حرکت کردن بود، نه جسم ساکنش.
زندگی برای زن بدون حضور پرنده، مفهوم و ارزشی نداشت و سرانجام روزی مرگ زنگ خانه او را به صدا در آورد. از مرگ پرسید:
- چرا به سراغ من آمده ای؟
مرگ پاسخ داد:
- برای اینکه دوباره بتوانی با پرنده در آسمان پرواز کنی. اگر اجازه می دادی به آزادی برود و بازگردد، هنوز هم می توانستی به تحسین و عشق ورزیدن ادامه بدهی. حالا برای پیداکردن و ملاقات با آن پرنده، به من نیاز داری...

The Escapist 2008
روایت فیلم را دوست دارم. فیلم اول از آخر شروع می شود و بتدریج طی نماهای پایان داستان،شخصيت ها را معرفي مي کند. طي فيلم مکالمات در حداقل و درصورت نياز مي باشد و اکثراً با زبان بدن نيت افراد مشخص مي شود و بسيار خوب و حساب شده بود. انگار که تک تک صحنه هاي فيلم خيلي حساب شده انتخاب شده بود.

Unas fotos en la ciudad de Sylvia2007
این فیلم نامزد بهترین کارگردانی در جشنواره ونیز در سال ۲۰۰۷ شده. چرا نمی دونم. خیلی فیلم خنثایی بود. یه پسره میاد تو یه شهری که یه دختری را که چند سال قبل دیده دوباره ببینه. تو سه روز یه خانمی رو از تو رستوران دنبال می کنه فقط تو خیابون تعقیبش می کنه بعد هم فیلم تموم می شه. راستش اصلاْ خوشم نیومد
The Reader 2008
بنا به دلایلی خیلی از طرف یکی از دوستانم توصیه شده بود این فیلم را ببینم. از فیلم خوشم اومد. ارتباط یک پسر پانزده ساله با زنی که چندسال از او بزرگتراست و تأثيري که به عنوان اولين ارتباط با جنس مخالف روي اون پسر داره و ادامه اين ارتباط تا زماني که زن در زندان خودکشي مي کند.

عشق را از عشقه گرفته اند و آن گیاهیست که در باغ پدید آید در بن درخت، اول بیخ در زمین سخت کند، پس سر برآرد و خود را در درخت می پیچد و همچنان می رود تا جمله درخت را فرا گیرد و چنانش در شکنجه کند که نم در میان درخت نماند و هر غذا که به واسطه ی آب و هوا به درخت می رسد به تاراج می برد تا آنگاه که درخت خشک شود....
و چون این شجره طیبه بالیدن آغاز کند و نزدیک کمال رسد عشق از گوشه ای سربرآرد و خود را دروپیچد تا بجایی رسد که هیچ نم بشریت درو نگذارد .... و شایسته ی آن شود که در باغ الهی جای گیرد...
شیخ شهاب الدین سهروردی(رساله فی حقیقه العشق)
***************
داره از سفر میاد اونی که دل تنگه براش
می پیچه تو گوش دل صدای آشنای پاش
میاد از یه راه دور با داغ خورشید رو تنش
شبو آتیش می زنه یه دنیا نوره تو چشاش
باورم نمیشه خورشید به تنش بوسه زده
مگه اون راه رسیدن به ماهو بلده
نه نمیشه، نه نمیشه
ماه و خورشید که به هم نمی رسن
آخه اون ماه منه به دیدن من اومده