لابی

نویسنده: آرش عباسی   کارگردان : بیتا الهیان   بازیگران: رزیتا غفاری   حوریه میرمحمدی   روح الله کمانی   حمیدرضا نعیمی   فریدون محرابی  

دختری که قهرمان تکواندوی ایران است در بازی های جهانی این ورزش که در کشوری دیگر در حال برگزاری است به مرحله فینال می رسد و قرار است با حریفی از کشور عراق بازی کند. او حاضر نیست در فینال مسابقه حضور پیدا کند . این مسئله به مسئله ای امنیتی تبدیل می شود از سفارت ایران با دختر صحبت می کنند ولی دختر علت عدم حضورش را بیان نمی کند درنهایت به زور تهدید می گوید که بعد از 21 سال استخوان های پدرش را تحویل آنها داده اند و او و مادرش که این موضوع را فهمیده اند ضربه ی روحی شدیدی دیده اند و او نمی تواند با حریفی که روزگاری کشورش پدرش را از او گرفته مبارزه کند. مأمور سفارت که شخصی امنیتی است با شنیدن این خبر برای جلوگیری از هرگونه خبر و سوءاستفاده ای پرونده ای پزشکی برای راضیه درست می کند و بهانه عدم حضورش در مسابقه را جسمانی و پزشکی قلمداد می کند. علت این پرونده سازی و همکاری با راضیه این بود که این مأموردر 22 سال پیش به کمک فرمانده گروهانی که در آن بوده و همان پدر راضیه از جنگ بر می گردد و می تواند زنده بماند . گروهانی که بعد از رفتن سرباز طی عملیاتی همه آنها کشته می شوند.

آقای حمید رضا نعیمی مدام تپق می زد . بازی بازیگران بسیار ضعیف بود . توصیه نمی کنم کسی این نمایش را ببیند.

اگر نرفته بودی

نویسنده و کارگردان: قطب الدین صادقی

بازیگران: شمسی صادقی در نقش سرپرست مصطفی عبدالهی در نقش بلی بن محمد مانلی حسین پور در نقش هیله   میکائیل شهرستانی در نقش جاسب     گلچهره سجادیه در نقش سرمه


جاسب بعد از 7 سال از اسارت برگشته است به دنبال همسرش به جنوب ایران هویزه می رود همسرش سرمه ابتدا وانمود می کند که او را نمی شناسد و حافظه اش را از دست داده است. جاسب از سختی هایش می گوید از این 7 سال از مشقت هایی که دیده در جنگ و اسارت . در آخر ناامید از اینکه سرمه چیزی به یاد نمی آید خداحافظی می کند که ناگهان سرمه به حرف می آید می گوید که او را شناخته نه تنها او را می شناسد که هیچ خاطره ای را از یاد نبرده . از درد هایش می گوید با خشم و کینه . از او می پرسد که چرا او را رها کرده و رفته . به او می گوید از اسارتش از تجاوزهای مکرر سربازان عراقی . در آخر قبول می کند که با جاسب زندگی تازه ای را آغاز کند منتها شرط می گذارد که جاسب در ابتدا مثل خواهرش با او رفتار کند و کاری به او نداشته باشد تا آرام آرام آمادگی همسری را پیدا کند. جاسب برای اینکه خیال او را آرام کند به او می گوید که در اثر ترکشی که به او اصابت کرده سرمه می تواند با خیال راحت با او باشد بدون اینکه نگرانی به خرج دهد. سرمه با شنیدن این خبر از رفتن صرفنظر می کند از او می خواهد که او را به حال خود بگذارد به او می گوید که چون نامرد شده به سراغ او آمده وگرنه که اصلاً به سراغ او نمی آمد

نمایشی که تلخی اش و واقعیت های دردناکی که از جنگ بازمی گوید باعث شد که همراه بازیگران توانمندش اشک بریزم.

ایوانف آنتون چخوف

نویسنده و کارگردان: امیررضا کوهستانی   بازیگران: محمد حسن معجونی در نقش ایوانف  سعید چنگیزیان در نقش بورکین   مهین صدری در نقش آنا  وحید آقاپور در نقش کنت    محمدرضا نجفی در نقش دکتر فریبا کامران در نقش زینا علی باقری در نقش کوسیخ   فاطمه فخرایی در نقش مارتا رضا بهبودی در نقش لبدف  نگار جواهریان در نقش لبدف  نگار جواهریان در نقش ساشا مانی حقیقی ( صدای گوینده آموزش زبان)

صحنه پر از ملافه های آویزان بر روی بند رخت است. ایوانف در حال گوش دادن به نوار آموزش زبان انگلیسی است . بورکین گماشته او که خیلی تند حرف می زند وارد صحنه می شود ولی ایوانف اصلاً به حرف های او توجه ندارد. آنا همسر ایوانف شروع به جمع کردن ملافه ها می کند آنا بیمار است و به توصیه دکتر نباید از خانه خارج شود و بایددر شمال زندگی کند . کنت با ایوانف و آنا زندگی می کند پیرمردی که گردنش را بسته . ایوانف خانه بدون اینکه به همسرش حقیقت را بگوید به مهمانی جشن تولد ساشا می رود . لبدف پدر ساشا به ایوانف پول نزول داده و ایوانف می خواهد با زینا همسر لبدف صحبت کند و از او مهلت بخواهد. زینا نمی پذیرد . ایوانف و ساشا عاشق یکدیگرند و باهم ارتباطی مخفیانه دارند. آنا در اثر بیماری می میرد . ایوانف با ساشا ازدواج می کند. منتها در شب عروسی دکتر به محل برگزاری جشن می آید و به ایوانف ناسزا می گوید و مجلس را به هم می زند. ایوانف به ساشا توجهی نشان نمی دهد و انگار که از کار خود احساس گناه کرده باشد از جایش تکان نمی خورد ساشا با دیدن بی اعتنایی ایوانف او را ترک می کند. در صحنه آخر ایوانف تنها روی تخت خواب نشسته و در حال گوش دادن به نوار آموزش زبان انگلیسی است.

بازی بازیگران به استثنای بازی  آقای معجونی ، مزخرف بود. مخصوصا بازیگران  نقش های آنا و مارتا.

نمایش را به خاطر نوشته آنتون چخوف دوست داشتم

گفت: امروز بینی و فردا بینی و پس آن فردا....

نوشته: نیما دهقانی    کارگردان: زهره بهروزی نیا   بازیگر و عروسک گردان : هدا ناصح

ملافه ای سفید بر روی بند رختی آویزان بود . بازیگر در پشت آن نمایش را شروع کرد. داستان حلاج بود و بر دار کردنش. زنی که عاشق او می شود زنی که انتظارش را می کشد زنی که در خیالش از او بچه دار می شود و ملافه ها را گره می زند و از آنها عروسکی می سازد آنها را بچه می پندارد در آغوششان می گیرد .

با پرهای نرم بر ماه پیشانی ات تاج نوزادی می بافد

نمایش عروسکی بزرگسال براساس منطق الطیر عطار نیشابوری

نویسنده و دراماتورژ: نسیم احمدپور  طراح و کارگردان: مریم معینی

نمایشی بی کلام. تعدادی عروسک در حال چکش کوبیدن بر چهارچوبی آهنی هستند. عروسک گردانان بر روی سرشان قفسی است. از آسمان عروسکی به زمین می آید که چراغی در سینه اش می درخشد کفشی به پا ندارد آزاد و سبک می تواند پرواز کند . او را با کفشی که به پایش می کنند زمینگیر می کنند. در صحنه ای دیگر عروسک ها مشغول کوبیدن چکش بر روی قفس هایی هستند . شبی عروسک فرشته صفت کلیدی به آنها نشان می دهد که می توانند قفس های عروسک گردانان را باز کنند آنها شروع به ساختن کلید می کنند. در انتها پس از اینکه عروسک فرشته کفش هایش را در می آورد  به بقیه عروسک های کمک می کند که نوری در قلبشان روشن شود.

بهار و آدم برفی

نویسنده، طراح و کارگردان: ناصح کامگاری

بازیگران: کوروش سلیمانی در نقش طیفور   رویا بختیاری در نقش حلیمه   شمسی فضل الهی در نقش مادر علی گلزاده در نقش پدر نوید نوروزی در نقش مصدوم اول ریحانه سلامت در نقش بهار بابک سعیدیان در نقش مصدوم دوم سروش طاهری در نقش بهادر آناهیتا اقبال نژاد در نقش رویا هومن کیایی در نقش مهیار فقیه سلطانی در نقش مژگان پوریا رحیمی سام در نقش آبتین کاظم هژیر آزاد در نقش استاد نژندی شیدا خلیق در نقش منیر محمد اشکان فر در نقش سیا علی بی غم در نقش نوازنده تنبور

طیفور سردبیر یک مجله که به دست مهیار و سیا و با نقشه استاد نژندی تیر می خورد ، بهار ،نامزد و یگانه عشق زندگی اش به آلمان فرستاده می شود تا به زور با بهادر ازدواج کند . مهیار و سیا ، دو مرد شیطان صفت نمایش برای آزار و اذیت طیفور ، حلیمه را سر راه او قرار می دهند . حلیمه زنی بدکار ه که با سیا در ارتباط بوده. سیا که همسرش منیر زنی جنوبی است به علت رابطه نامشروع با زنی متأهل از اینکه به بیماری ایدز مبتلا شود نگران می شود. مهیار نیز با حیله و کلک با رویا ،دختری ساده که در مجله ادبی طیفور کار می کند عاشق خود نموده است و  در خانه او زندگی می کند . درهمان حال وقتی رویا می خواهد با استاد نژندی مصاحبه کند در غیاب او دختری به نام مژگان را به خانه رویا دعوت می کند و می خواهد که به او دست درازی کند که مژگان از خانه بیرون می رود. رویا نیز درهنگام مصاحبه با استاد نژندی پی به شخصیت لجن و آلوده او می برد و خانه او را ترک می کند.

از این نمایش کسالت آور و طولانی خوشم نیامد

تراس

نویسنده: ژان کلود کری یر   مترجم: اصغر نوری   کارگردان: محمدرضا خاکی بازیگران: الهام پاوه نژاد در نقش مادلن   فریدون محرابی درنقش اتین   بهاره رهنما در نقش زن آژانس   مریم سعادت در نقش زن تیمسار   مسعود دلخواه در نقش موسیو آستروک    مهران رنجبر در نقش موریس   امیررضا وزیری در نقش تیمسار

در بروشور نمایش نوشته شده بود:

نمایشنامه ی " تراس" را ژان - کلود کری یر نمایشنامه نویس شهیر فرانسوی ، در سال 1997 نوشته است؛ این نمایشنامه پس از انتشار مورد توجه کارگردانان بسیاری قرار گرفت و تاکنون اجراهای متعددی از آن در فرانسه و سایر کشورها صورت گرفته است . این اثر نمایشی پس از اولین اجرا در تئاتر آنتوان پاریس، به عنوان یکی از بهترین نمایش های سال برای دریافت جایزه ی مولیر بهترین نمایش سال 1997 در نظر گرفته شد. " تراس" در کلیت خود نمایشگر نگاه طنز آمیز و نقادانه ی کری یر به روابط ناپایدار و شکننده ی انسان ها در جامعه است؛ روابط ناپایداری که صرفاً به خاطر منافع شخصی شکل می گیرند و چون عاری از اصالت و عشق حقیقی هستند ، بی دوام و ناپایدارند. در این اثر نمایشی ، نویسنده ضمن اشاره به تنهایی انسان ها، راه حل های موقتی ، هوس آلود و غیرمتعارف برای گریز از این تنهایی را مورد بررسی نقادانه قرار می دهد و اساساً مفهوم " عشق" ، " ازدواج"، " خانواده " و " هویت ازدست رفته" را در جوامع غربی، به شدت مورد انتقاد قرار می دهد.

در ابتدای نمایش مادلن و اتین با هم صحبت می کنند. مادلن می خواند اتین را ترک کند ولی اتین گرچه به نظر می آید که از رفتن مادلن ناراحت است ولی به هیچ عنوان سعیی در منصرف کردن مادلن نمی کند . قراراست مردی که مادلن می خواهد از این به بعد با او زندگی کند با ماشین دنبالش بیاید به همین دلیل مادلن در طول نمایش مدام پشت پنجره می رود و نگران و منتظر است. مادلن خانه را برای اجاره سپرده . زن آژانس ، پیرزنی را به خانه می آورد تا خانه را به او نشان دهد . خانه یک تراس در طبقه بالا دارد که زن آژانس به عنوان مزیت این خانه مدام اصرار دارد که تراس را به مشتریان نشان دهد. مشتری بعدی موسیو آستروک است. مسیو آستروک که انگار وارد خانه خود شده در ابتدا شماره تلفن خانه را به دوستش می دهد و از تلفن آنها استفاده می کند . مردی بیکاره که در آخر نمایش متوجه می شویم که هیچ جا ومکانی ندارد و کارش این است که روزها با این نیت که می خواهد خانه ای اجاره کند وارد خانه مردم می شود از امکانات خانه استفاده می کند . موسیو آستروک دوستی دارد به نام موریس . موریس فردی خل وضع است که وقتی پی به جدایی مادلن و اتین می برد به مادلن در جلوی اتین اظهار عشق می کند و حتی از او می خواهد که با او زندگی کند. در آخر نمایش در کمال ناباوری مردی که کل نمایش مادلن انتظارش را می کشد بلاخره پیدایش می شود. موسیو آستروک می رود . و اتین در صحنه تنها می ماند.

از آقای خاکی قبلا نمایش مرغ دریایی را دیده بودم که بسیار دلپذیر و زیبا بود. نمایش تراس یک نمایش معمولی بود .

صد سال پیش از تنهایی ما

نویسنده: سجاد افشاریان   کارگردان: حسن جودکی   بازی: سیامک صفری  

این نمایش را در سالن انتظار تالار اصلی تئاتر شهر دیدم. پهلوی من خانم الهام پاوه نژاد نشسته بود. در انتهای نمایش سیامک صفری از خانم پاوه نژاد خواست که شعری را که قرار بود برای تماشاچیان بخواند ، بخواند . در واقع الهام با این حرکت آقای صفری غافلگیر شد چون از قبل به او نگفته بودند. ماجرای نمایش ماجرای زندگی مردی بودبه نام 021. مادرش او را اینطور صدا می کرد. 021 همان کد تلفن تهران. مادرش ، او و برادرانش را با کد شهری که در آن زندگی می کردند می شناخت و صدا می زد. 021 اول در تهران و میدان آزادی می نشست تا کاری پیدا شود. بعد از مدتی فهمید که می تواند شعر بگوید و به سبب این استعدادش می توانست از دیوار عبور کند. تا آخر عمرش تنها زندگی کرد.

راستش نظرم راجع به این نمایش این است که توصیه نمی کنم کسی این نمایش را ببیند.

نامه هایی به تب

نویسنده: محمد چرم شیر    طراح و کارگردان: سیامک احصایی   بازیگران: فاطمه معتمدآریا  شبنم مقدمی   احمد ساعتچیان    علیرضا محمدی    پانته آ پناهی ها   محمدرضا حسین زاده   عاطفه تهرانی   مریم شیرازی   آنکیدودارش

محل نمایش: تماشاخانه ایرانشهر   ساعت اجرا: 19:15   

وقتی تماشاچیان می خواستند وارد سالن نمایش شوند به هریک از آنها یک ماسک داده می شد. کف صحنه نمایش با شن و ماسه پوشیده شده است. بازیگران لباس هایی ژنده به تن داشتند. دور تا دور صحنه قفسه هایی پر از نامه بود پر از کاغذ. محمد چرم شیر در بروشور نمایش نوشته بود: " سوفوکل " نمایشنامه ی " ادیپوس در کلنوس" را اینگونه آغاز می کند: نمایش در سرزمینی روستایی می گذرد. در مرکز صحنه راهی سنگلاخ با پله هایی به غاری پر درخت می رسد. پیکری از سنگ ، سوار بر اسب نمایان است. خروجی های راست و چپ به ترتیب به جاده ی آتن ، و به دشت و کناره ی دریا منتهی می شوند. ادیپوس نابینا ، با موی سپید و جامه ای چرکین وارد می شود..... توصیفی هول انگیز از سرزمینی که شایسته ی گناهکاری چون " ادیپوس" از بزرگی گناهی که مرتکب شده است باخبر است و می داند" کلنوس" هول آور تنها عذاب و مجازات کوچکی است برای آن گناه. او به این عذاب و مجازات تن داده است." ادیپوس " به دنبال راهی برای بخشش و رستگاری است ، اما این همه ی داستان نیست." سوفوکل " هنوز کلام خود را به پایان نرسانده است. او در ادامه می نویسد:" دخترش آنتیگونه ، عصاکش اوست".این دختر در این سرزمین هول و عذاب چه می کند؟ و این پرسشی است که حتی ذهن " ادیپوس " خسته و فرسوده را به خود مشغول داشته است. آنتیگونه با پدر پیرت به کجا آمده ای؟ . جوابی برای این پرسش نیست. اگر" ادیپوس " بار گناه و کیفر را بر دوش دارد، " آنتیگونه " در پی به دست آوردن چه چیزی به " کلنوس" نکبت و درد قدم نهاده است؟ درجایی که همه در کار فراموشی " ادیپوس"و گناه بزرگ اویند، همراهی " آنتیگونه " با پدر چه معنا و مفهومی دارد؟برای پاسخ این پرسش باید در کنار " آنتیگونه" ایستاد، و این کلام آغاز این نمایشنامه ی " آنتیگونه" را به یاد می آورد که :ایسمنه ، خواهرم ، مهربان روزهای تیره بختی ام. تیره بختان نمی گریند، برای همیشه با تیره بختی خویش زندگی می کنند،  و این کلام " آندره ژید " است در وصف دختری که عصایش پیرمردی کور است، پیرمردی که بار کفاره گناهش را به دوش می کشد. و اینک می ماند، روایت تیره بختی.


افسانه ببر

نویسنده: داریوفو     طراح و کارگردان: هادی عامل    بازیگر: هدایت هاشمی

این دومین بار بود که این نمایشنامه را می دیدم . بار اول با بازی اشکان جنابی در فستیوال مونولوگ های گروه لیو در سال گذشته در خانه هنرمندان اینبار در سالن انتظار تالار چهارسو در مجموعه تئاتر شهر با بازی بسیار هنرمندانه و خوب آقای هدایت هاشمی.

داستان سفر یک سرباز چینی به جنگ، زخمی شدنش ، جاماندن از سایر سربازان ، پناه بردن به یک غار ، همنشین شدن با یک ماده ببر و بچه ببر. سرباز مجبور می شه که سینه ماده ببر را بمکد. ببر به شکار می رود و تکه ای گوشت برای او می اندازد سرباز گوشت را روی آتش سرخ می کند ببر از مزه گوشت کباب شده خوشش میاد. روزها کارشون این میشه که ببر شکار می کنه و سرباز گوشت ها رو کباب می کنه . سرباز یه شب از فرط خستگی از این شیوه زندگی فرار می کند و به دهکده ای می رسد . اهالی دهکده داستانش را باور نمی کنند . ببرها او را تعقیب می کنند و به محل تازه اقامت او می رسند. ببرها با آدم ها زندگی می کنند. از اهالی روستا در برابر دزدان و غارتگران محافظت می کنند در موقع حمله ژاپنی ها از آنها دفاع می کنند و علی رغم مخالفت افراد حکومتی به زندگی خودشان ادامه می دهند.