سفیدبرفی و 7 کوتوله
موسیقی: بامداد افشار براساس تم هایی از ویکتور خارا
تولد. کوتوله ای به دنیا می آید . تکاپو. تلاش فراوان برای رهایی از کوتولگی. با اختراع وسیله ای برای اینکه کوتوله دیده نشود. با استفاده از تغذیه مناسب . ولی فایده ای ندارد. دستی که نشاندهنده قدرت برتر است در گوشه ای از صحنه نصب می شود. با این دست مسابقه می دهند نتیجه شکست است. پایی که نشانه قدرت است . در میزان خاکساری سعی می کنند که از هم جلو بیفتند. سرانجام در ماشینهایی اسباب بازی در خانه هایی مینیاتوری شب را به صبح می رسانند. داستان کوتولگی انسان.
نمایش و اجرا بسیار بسیار خوب بود.
پاره ای از نظرات که در بروشور آمده است:
حمیدپورآذری:
مدت هاست که درگیر این پرسش هستم. آیا هر آنچه از ذهن و درون شخص ما عبور نمی کند، به صرف متفاوت بودن با دیگر گونه های تئاتر، می تواند تئاتر تجربی نام گیرد؟ تئاتر تجربی، اندیشه ی جسورانه ایست که از صافی درون عبور می کند و برصحنه جان می گیرد. تئاتری که درآن محافظه کاری جایی ندارد. نئاتری که در آن خراب کردن، عنصر اصلی است. البته خراب کردنی که به دنبال خود ساختی دیگر را به همراه دارد. ساخت و سازی که با زایش های فراوان از جنس دیگری است. خلاقیت ، کشف ، جنون و دیوانگی ، صداقت ، زندگی جمعی، تمرین و صبوری ابزاری برای شگفت زده کردن تماشاگر و مهمتر از آن ، خود گروه اجرایی است. هستند کسانی که اهداف خود را در این مسیر جستجو می کنند و فکر می کنم نصیر ملکی جو می تواند یکی از آنها باشد. در اکتبر 1815 آزاد شد؛ سال 1796 وارد آنجا شده بود به جرم شکستن یک شیشه و برداشتن یک نان ، سفیدبرفی و هفت کوتوله ، والت دیسنی 1937 دو نمایشی هستند که ملکی جو آنها را اجرا کرده است. ویژگی هر دو نمایش، نوعی اقتباس است که صورت گرفته. اقتباسی که تنها یک اسم و مفهوم کلی از آن باقیمانده و این یعنی جسارت عبور کردن ا زاثر. تئاتر تجربی ، تئاتر اشتباهات است و کسانی که از اشتباهات نترسند، قطعا سهم بیشتری از این اتفاق ناب خواهند برد.
حافظ میرآفتابی:
کشف سحابی مرموز همداستانی در تلنگر زودگذر شهابی انسانی(شاملو).
دوست عجیب من، نصیر ملکی جو
نمی دانم ، نمی دانم، درنمایش تو، من چندمین کوتوله بودم!! هفت کوتوله، هفتاد کوتوله، هفت هزارکوتوله... و چگونه " باختین" در سالن تئاتر تکثیر شده بود و لابلای همه ی ردیف ها و صندلی ها در گوش یکایک تماشاچیان می گفت: " برای انسان هیچ چیز هراس آورتر از نبودن پاسخ نیست!" آستین همه ی ما از اشک تر بود ، چون تو و باختین بیادمان آورده بودید که: " فریادی شو تا باران وگرنه مرداران ورنه ، خاک از تو باتلاقی خواهدشد". نصیر، عنصر بنیادین نمایش های تو، همین هراس طاقت شکن است! و آشکار کننده ی نادیدنی های نژاد محزون کوتوله هایی که با سرگذشت های بسیار، به خاطر دلایلی همیشه مبهم، بازهم به همدیگر نزدیک می شوند و در ترکیب هایی که با هم می سازند" معنا " می یابند و همگی سرانجام " در تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود" چشمان خویش را بر خود و دیگری برای همیشه می بندند. نصیر، در ردیف سوم صندلی ها، شکلوفسکی نشسته بود با چشمانی سرخ و لبخندی کبود!! بعد از پایان نمایش به من گفت: حافظ ما ساحل نشینانی هستیم که دیگر صدای امواج را نمی شنویم ماهر روز به یکدیگر نگاه می کنیم بی آنکه دیگری را ببینیم. ژان پل سارتر و فرانسیس پونز هم به ما پیوستند. سارتر نامه ای نوشته بود و آن را به ماشین پر از مدال کوتوله ها چسبانده بود: پیش از این هنگامی که می گفتم، راه چاره را باید انتخاب کرد، گفته ام ناقص بود!! راه چاره را نباید و نمی تواند انتخاب کرد راه چاره را باید آفرید. باید اختراع کرد. انسان با هر راه چاره ای که میافریند در حقیقت خود را اختراع می کند! انسان باید هر روز آفریده شود!! از فرانسیس پرسیدم تو درباره این نمایش چه نظری داری؟ گفت من می گویم تو حرف مرا می فهمی پس ماهستیم! و این همان رازی است که نمایش های تو باعث دگرگونی می شوند. همان که دوست دیرین " یاکوبی" می گفته: من بدون تو ناممکن است. درباره سه نمایشنامه ی پیوسته ی تو با هم گپ زدیم و همه ی ما، هم عقیده بودیم که تو بین تماشاچی و تمام چیزهایی که به آن عادت کرده است فاصله می اندازی و با بیگانه کردن جهانش، حسی تازه می آفرینی که خود زاینده ی داستان های جدیدی می شود و بدینسان ساختارهای همیشگی واقعیت را دگرگون می کنی ! برخورد با این واقعیت مبهم کلید معنایی و راز اصلی آثار توست. 7 کوتوله ، اشیا ، صداها و همه صحنه و هر تصویری ، نیروی ساختن معنایی دیگر را بوجود می آورند! اما خنده ها....!! " باختین با همان لبخند همیشگی گفت: خنده، ترس از راز و رمزهای جهان و اقتدار را ازمیان می برد. او خوب حضور خنده را در این نمایش ها کشف کرده بود. نصیر، ای کاش آنجا بودی و باهم چای می نوشیدیم و من همان خنده ی عجیب همیشگی تو را می دیدم . لبخندی پیروزمندانه بر واقعیتی چندگانه.
نصیر ملکی جو: من قادر نیستم به تئاتر، به عنوان تئاتر دیگری - یعنی مقوله ای به غیر از تئاتر خودم- بپردازم . وقتی پای روش و شیوه ی تک بعدی نگارش به میان می آید، مولف با اتکا به همه ی دانسته ها و داشته های درونی اش قادر به ایجاد خواهد بود. من، به هنرمند مولف معتقد هستم و نه به هنر به مثابه تئاتر یا سینما یا نقاشی. هنرمند مولف را نمی شود قائده بندی کرد. هنرمند مولف بزهکار قوانین هنری است.